ناگفته پیداست که با درز ذره ذره برخی اطلاعاتی که جسته گریخته از منابع غربی منتشر می شود ادراک مهاجمین به ایران در بامداد 9 اسفند 1404( 28 فوریه) فروپاشی و اسقاط سریع و حداکثر ظرف چند روزه جمهوری اسلامی ایران بوده است.
پاسخ به سوال فوق، ما را به یک ساختار آشنا می رساند. ساختاری که نظریه پرداز پست استعماری گایاتری چاکراورتی اسپیواک[1] آنرا «مخبر بومی»[2] می نامد.
اما «مخبر بومی» کیست؟
اسپیواک اصطلاح «خبرده بومی» را از مردم نگاری استعماری وام می گیرد. در آن سنت، مخبر بومی کسی بود که اطلاعات خام فرهنگی فراهم می آورد_ داده ای که قدرت استعماری تفسیرش می کرد، سیاست می ساخت، و بر اساسش تصمیم می گرفت. مخبر بومی هیچ گاه خودش مفسر نبود؛ او ابزار بود، نه عامل. مهم تر از همه، خبرده بومی کسی بود که با عرضه ی تصویری از «داخل» به قدرت بیرونی، مشروعیت مداخله را تامین می کرد_ حتی اگر آن تصویر ناقص، آرزومندانه، یا کاملا جعلی بود[3]
رضا پهلوی در سال هایی که حسرت سلطنت را می کشید، خصوصاً دهه اخیر، دقیقاً همین کارکرد را بازی کرده است. البته تأکید بر روی این فرد نباید ما را به این گمان غلط برساند که وی عاملیتی داشته است، بلکه باید «صرفا کارگزار بودن» وی را هر آن و لحظه از نظر دور نداریم.
شبکه منوتو، کارخانه نوستالوژی سازی های مالیخولیایی و سوپررنگی
اما موفقیت این مخبر بومی نیازمند اسباب و لوازمی است. یک نیاز آن، نیاز به توده ای که باور کند و آرزو کند. اینجاست که شبکه ی منوتو وارد معادله می شود. این شبکه از همان شروع و هم زمان با شروع فشار تحریمها در دولت دوم احمدی نژاد و بعد زخم های نه چندان التیام یافته 88، خویش را نه بعنوان رسانه ای سیاسی، بلکه «فرهنگی و سرگرمی» معرفی نمود. این موضع گیری استراتژیک بود: سیاست مستقیم مخاطب را دفع می کند، اما موسیقی، فیلم های دوران پهلوی، و بازسازی تصویری خیالی و متکی بر اوهام غیر قابل دسترس، از «ایران پیش از انقلاب» به صورت غیر مستقیم مخاطب را هدف قرار می دهند و بدون این که مخاطب احساس کند دارد، پیام سیاسی دریافت خواهد نمود.
آنچه منوتو ساخت یک «آرشیو احساسی» بود: جشن های ۲۵۰۰ ساله درخشش داشت، اما ساواک غایب بود؛ تهران «پاریس خاورمیانه» نمایش داده می شد، اما فقر و سرکوب در آن جایی نداشت. صحبت از پیشرفت و اختراعات می شد اما اشاره به اختراعات و ابداعات ساواک، یعنی «دستگاه آپولو»! نبود. در یک کلام شبکه منوتو اسطوره ی پهلوی را نه با تبلیغ مستقیم، بلکه با زبان دلتنگی و خاطره های خودساخته تولید کرد.
پیوند این رسانه با روایت رضا پهلوی ساختاری است: وی در واشنگتن به نخبگان سیاسی می گفت مردم ایران منتظر تغییرند؛ منوتو همین ادعا را در سطح توده با تصویر و احساس مستند می کرد. یکی با زبان ژئوپولیتیک، دیگری با زبان نوستالژی های برساختی بنا شده بر اکاذیب، اما هر دو یک روایت واحد را پیش می بردند. قسمتی از مخاطبان منوتو، که واقعا از وضعیت موجود خسته بودند، بدون آنکه بدانند به «داده»ای در دست همان ساختار خبرده بومی بدل شدند — نه صدایی داشتند، نه نمایندگی شان با کسی بود، اما بعنوان شاهدِ یک اشتیاق عمومی به کار می رفتند.
از اواخر دهه ی نود_ هم زمان با خروج ترامپ از برجام که کشور را وارد دوره ای طولانی از بحران های عمیق کرد که تا امروز هم ادامه دارد_ رضا پهلوی در محافل سیاسی واشنگتن، در اتاق های فکر نئوکان ها، و این اوخر در جلسات مشترک با مقامات اسرائیلی(بدون هیچ واهمه از برسازی شدن بعنوان یک کارگزار اسرائیل)، یک روایت ثابت را تکرار کرده است: مردم ایران آماده ی قیام اند، جمهوری اسلامی از درون پوسیده، و تنها یک فشار خارجی، اقتصادی یا نظامی کافی است تا جمهوری اسلامی سقوط کند. این روایت در هر بزنگاه بحران_ از اعتراضات ۸۸ تا ۹۸ تا اعتراضات 1401با شدت بیشتری تکرار شده است، و هر بار که نظام سرپا ماند، نه با تجدیدنظر در تحلیل، بلکه با وعده ی «دفعه ی بعد» همراه شد.
سایه ی چلبی بر تهران
این ساختار پیشتر نیز آزموده شده بود. احمد چلبی، دولتمرد عراقی که در آستانه ی حمله ی ۲۰۰۳ آمریکا به عراق نقش مخبر بومی را برای افراطی ترین کنشگران بازی کرد، اطلاعاتی در رابطه با ی سلاح های کشتار جمعی صدام و همینطور ارتباط صدام با القاعده عرضه داد که بعدها کذب محض از آب درآمد. البته بعدها ارتباطات وثیق و البته نه چندان پنهان وی با جنگ سالاران آمریکایی لو رفت و دروغگویی وی نیز آشکار شد. او وعده داد که مردم عراق آمریکایی ها را با گل و شادی استقبال خواهند کرد. نتیجه را همه می دانیم: یک جنگ فاجعه بار که صدها هزار کشته برجای گذاشت، کشوری را ویران کرد، و زمینه را برای ظهور داعش فراهم آورد. چلبی بعدها اعتراف کرد که اطلاعاتش نادرست بود، (هر چند که او اساسا از ابتدا می دانست ولی پرداختن به این مطلب در این مقال نمی گنجد) اما آن زمان دیگر دیر شده بود.
الگوی رضا پهلوی و چلبی از یک جنس است: هر دو مشروعیت شان را از «دانستن داخل» می گرفتند، هر دو به دنبال بازیابی قدرت از دست رفته بودند، و هر دو تصویری از کشورشان عرضه دادند که با آرزوهای قدرت های خارجی هم خوانی داشت، نه با حقیقت زمینی.
عاملیت اصلی: اسرائیل
اما برای تحلیل و تدقیق بیشتر مسئله نباید از خاطر ببریم که، عاملیت اصلی در این معادله با اسرائیل است. این نوشتار اصلا به دنبال وزن دهی به درجه آزادی عمل پهلوی نبوده و و او را یک عروسک خیمه شب بازی اسرائیلی ها می داند که در زمین تحریم زده جمهوری اسلامی توانست بذر براندازی بکارد و لااقل مشروعیت بین المللی( ولو تا حدودی و در نزد طبقه خاصی از حامیان شان) جهت مداخله بیگانه بسازد.
دولت نتانیاهو در طول سالیان اخیر با سرمایه گذاری سیاسی و اطلاعاتی گسترده، این روایت را که «ایران ضعیف است و آماده ی سقوط» در واشنگتن و پایتخت های اروپائی تزریق کرده. این استراتژی دو هدف موازی داشت: از یک سو، مانع از هرگونه تفاهم دیپلماتیک آمریکا با ایران شود؛ از طرف دیگر، زمینه ی حمایت آمریکا از اقدام نظامی را فراهم آورد. برسازی روایت داخلی سقوط قریب الوقوع بر عهده بال رسانه ای اسرائیل، یعنی شبکه تروریستی اینترنشنال بود که بر خلاف شبکه منوتو که خویش را یک شبکه سرگرمی جا میزد، این دفعه اینترنشنال بدون هیچ پرده پوشی از انتساب به اسرائیل خویش را یک رسانه خبری! معرفی می کرد.
در این چارچوب، رضا پهلوی یک دارایی باارزش بود، نه لزوماً بعنوان یک بازیگر مستقل، بلکه بعنوان صدایی که روایت اسرائیل را با لهجه ی «ایرانی» بازتولید می کرد. در چندین نوبت، دیدارهای مستقیم رضا پهلوی با مقامات اسرائیلی_ همچون در تل آویو_ این هماهنگی را از حوزه ی پنهانی و خفا به حوزه ی عمومی منتقل کرد. کسی که ادعا می کند نماینده ی مردم ایران است، با رژیمی که آشکارا به دنبال تغییر رژیم در ایران وتجزیه جغرافیای ایران است دیدار می کند، این تناقض به خودی خود روشنگر است که معادلات چطور است و هوش چندان بالایی نمی خواهد تا متوجه نیات پهلوی از این جنب و جوش ها بشویم.
رضا پهلوی در واشنگتن از «مردم ایران» سخن می گفت، اما مردم ایران، نه آن هایی که در لس آنجلس تلویزیون می بینند و بخش اندکی از دیاسپورای ایرانی را می سازند، بلکه آن هایی که داخل ایران زندگی می کنند هیچگاه به او وکالت ندادند. این شکاف میان ادعای نمایندگی و حقیقت آن، محور انتقاد اسپیواک به مخبر بومی است. مردمی که هرچند از بی کفایتی ها و 15 سال تحریم کمرشکن کلافه شده اند اما هیچگاه راه بهروزی را در خارج از مرزها و نزد اوباش و اراذلی که خواستار تجاوز بهخ کشورشان هستند نمی جویند.
میراث یک رویافروشی و هزینه ای از جیب و خون مردم ایران
اگر حمله به ایران، همان گونه که در عراق رخ داد، برمبنای روایتی نادرست از «آمادگی مردم برای استقبال» و «سستی رژیم» انجام شده باشد، مسئولیت تاریخی این روایت پردازی روشن است. اسرائیل منافع استراتژیک خویش را دنبال کرد. این قابل فهم، هرچند قابل نقد، است. آمریکا در دام همان منطقی افتاد که در عراق تجربه کرده بود. اما رضا پهلوی — کسی که مدعی دلسوزی برای ایران و ایرانیان است — نقشی را ایفا کرد که از نظر ساختار با منافع مردمی که نمایندگی شان را ادعا می کند در تضاد بود. جالب آن که رضا پهلوی به تاسی از خاندان خود با حقارتی مثال زدنی آویزان آمریکا و اسراییل برای کسب قدرت شد. شاید تجربیات تاریخی پدر و پدربزرگش که سلطنت خویش را مدیون به ترتیب آمریکا و انگلیس بودند در این روند بی اثر نبوده باشد.
اما آن چه حالا و بعد از گذر زمان از این وقایع دهشتناک می بینیم به وضوح در می یابیم که رضا پهلوی در خوشبینانه ترین حالات حتی خواب کسب قدرت را نیز نمی بیند، بلکه تنها و تنها انگیزه وی از ورود به این مهلکه ویرانی ایران بوده و هست و گزافه نیست اگر بگوییم جام «منفورترین ایرانی صد سال قبل ایران» را از مسعود رجوی ربود و به خود اختصاص داد.
[1] Gayatri Chakravorty Spivak
[2] Native informant
[3]
Spivak، G. C. (1999). A critique of postcolonial reason: Toward a history of the vanishing present. Harvard University Press.
1717
منبع: آذر
